هم نفس

سلام ..................

حرف خاصی نی

خوب نیستم

فقط همین ...!





در نیست   راه نیست  شب نیست ماه نیست


نه روز و    نه آفتاب ،  ما   بیرون ِ زمان    ایستاده ایم


با دشنه ی تلخی          در گُرده های‌مان .


 هیچ کس  با هیچ کس  سخن نمی گوید


                         که خاموشی  به هزار زبان در سخن است .


 در مُرده‌گان ِ خویش


نظر می بندیم      با طرح ِ خنده‌یی،


                                                               و نوبت ِ خود را انتظار می کشیم



   بی هیچ


                       خنده‌ ایی !


                                                                    {{احمد شاملو}}

نوشته شده در شنبه 9 اردیبهشت 1391 ساعت 10:54 ب.ظ توسط طاها مسعود نظرات |

سلا.........م


شده کمک بخوای اما ندونی از کی 

یا اینکه اون  چه کمکی می تونه بکنه

شده قضیه من

انقدر جالب شده اینسری که نه خودم می تونم کاری کنم نه کسی

می تونه کمک کنه

حکایت منه و 3 تا از دوستام اگر کاری بکنم یکی شون می رنجه اگه

کاری نکنم هم بعدا ...


(سخت درگیر جنگ تن به تنم)


حتی الان خودشونم شاید ندونن 

اما خیر سرمون دوستای جون جونی هستیم

بیشتر از همه از این ناراحتم چون این قضیه رو من اصلا توش دخیل نبودم

یعنی ...

 بی خیال
حال مانده ام و دنیایی پر از علامت سوال که چرا
من ؟


................................................

.................
...
.
این شعر خیلی قشنگ



مانده ام در شب این جاده کمک می خواهم

      کولـــه از شانه ام افتاده کمــک می خواهم


روزگاریست که آنســوی دعـایم خالیـست

      محـض روی گــل سجــاده کمــک میخـواهم


مانده‌ام با خود و این عشق زمینی که خدا

        به من ســـر به هوا داده کمک می خواهم


ردپــاهـای مــــــرا از نفــس خـاک بگـیــــر

         یک قــدم مانده به فریادِ کمک می خواهم


عاشـــقی معـــترفم جرم بزرگــیست ولی

           اتفاقیــست که افــتاده کمـــک میـــخواهم

فرهاد صفریان

نوشته شده در چهارشنبه 23 فروردین 1391 ساعت 10:35 ب.ظ توسط طاها مسعود نظرات |

سال جدید مبارک





1391  آمد     فقط همین ... !




مگسی را کشتم

نه به این جرم که حیوان پلیدیست، بد، است

و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است

طفل معصوم به دور سر من می چرخید

به خیالش قندم

یا که چون اغذیه ی مشهورش، تا به آن حد، گَندَم

ای دو صد نور به قبرش بارد

مگس خوبی بود

من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد


مگسی را کشتم


                (( زنده یاد حسین پناهی  ))

نوشته شده در چهارشنبه 16 فروردین 1391 ساعت 11:57 ب.ظ توسط طاها مسعود نظرات |

سلام به همه

دم عیدی نمی دونستم چه غزلی رو انتخاب کنم

تا اینکه شد حکایت یه غزل و یک دوبیتی

حالا ...


این جوری هم قشنگه  و هم دوس داشتنی

راستی انگاری بهترم         پیش پیش (عید مبارکـ)




 
تا سرنزدی سکوت بلبل نشکست

                                 لبخند بزن که قیمت گل نشکست


پیوند زدم دل به تو سالی که گذشت

                                صد شکر که از مهر تو این پل نشکست






اصلا چرا دروغ، همین پیش پای تو


گفتم که یک غزل بنویسم برای تو

احساس می کنم که کمی پیرتر شدم

احساس می کنم که شدم مبتلای تو

برگرد و هر چقدر دلت خواست بد بگو

دل می دهم دوباره به طعم صدای تو

از قول من بگو به دلت نرم تر شود

بی فایده ست این همه دوری ، فدای تو!

دریای من ! به ابر سپـردم بیـاورد :

یک آسمان ، بهانه ی باران برای تو

ناقابل است ، بیشتر از این نداشتم

رخصت بده نفس بکشم در هوای تو

حسین بوسر


نوشته شده در پنجشنبه 25 اسفند 1390 ساعت 12:49 ق.ظ توسط طاها مسعود نظرات |

سلام . فقط همین


یک لحظه
زندگی تو از دست می رود

وقتی کسی که هستی تو هست، می رود

شاید که اندکی بنشیند کنار تو

اما کسی که بار ِ سفر بست می رود

آنکس که دل بریده ، تو پا هم ببرّی اش

چون طفلی از کنار تو با دست می رود

رفتن همیشه راه ِ رسیدن نبوده است

گاهی مسیر جاده به بن بست می رود..........


                          علی حیاتبخش



نوشته شده در دوشنبه 22 اسفند 1390 ساعت 08:39 ب.ظ توسط طاها مسعود نظرات |

دنیا خیلی عوض شده

دیگه انگار اصلا نمیشناسمش

امشب کلی تنهایی قدم زدم          اما ....



این شعر وصف حال و روز شهر ماست   تهران


شیرین مدام در طلب شوی دیگری

فرهاد دل سپرده به بانوی دیگری

دیگر عصای معجزه کاری نمی کند

مارا فریفتند به جادوی دیگری

اوضاع روبراه تر از این نمی شود

این شهر رفته است خدا سوی دیگری

یعقوب با لباس تو بینا نمی شود

یوسف! گرفته پیرهنت بوی دیگری

وقتی که دست های تو در فکر خدعه اند

باید که تکیه داد به بازوی دیگری

پاهای من توان رسیدن نداشتند

ما مانده ایم و حسرت زانوی دیگری

این حرف ها مسکن درد من و تو نیست

باید امید بست به داروی دیگری

                                    ((صالح واعظی))


نوشته شده در جمعه 19 اسفند 1390 ساعت 10:09 ب.ظ توسط طاها مسعود نظرات |

سلام

یه غزل از جلیل صفر بیگی که ...


بعد از سلام عرض شود خدمت شما

ما نیز آدمیـــــــــــــم بلا نسبت شما

بانوی من زیاد مزاحـــم نمی شوم

یکعمر داده است دلم زحمت شما

باور کنید باز همین چند لحظه پیش

با عشق باز بود سر صحبت شما

اما!هنوز هم که هنوز است به دلم

سر می زند زنی به قد و قامت شما

انگار سالهاست که کوچیده ای وما

بر دوش می کشیم غم غربت شما

ما درد خویش را به خدا هم نگفته ایم

تا نشکنیم پیش کسی حرمت شما

من بیش از این مزاحم وقتت نمی شوم

بانـــو خـــــــــــــــــــدا زیاد کند عزت شما


نوشته شده در پنجشنبه 18 اسفند 1390 ساعت 12:56 ق.ظ توسط طاها مسعود نظرات |

(تنها غزل فروغ)


چون سنگها صدای مرا گوش می کنی

سنگی و ناشنیده فراموش می کنی

رگبار نوبهاری و خواب دریچه را

از ضربه های وسوسه مغشوش می کنی

دست مرا که ساقهء سبز نوازش است

با برگ های مرده همآغوش می کنی

گمراه تر از روح شرابی و دیده را

در شعله می نشانی و مدهوش می کنی

ای ماهی طلائی مرداب خون من

خوش باد مستیت، که مرا نوش می کنی

تو درهء بنفش غروبی که روز را

بر سینه می فشاری و خاموش می کنی

در سایه ها ، فروغ تو بنشست و رنگ باخت

او را به سایه از چه سیه پوش می کنی ؟


نوشته شده در یکشنبه 14 اسفند 1390 ساعت 11:59 ب.ظ توسط طاها مسعود نظرات |

خیلی وقت تو پستام چیزی ننوشتم جز شعر

اینبارم جای حرف دوس دارم سکوت کنم


این شعر نمی دونم از کیه اما دوسش دارم



دقیقه ای سکوت

به احترام باورم، دقیقه ای سکوت کن

به یاد حرف آخرم دقیقه ای سکوت کن

و آسمان ستاره را به واژه ها گره بزن

شبیه بغض دفترم دقیقه ای سکوت کن

طواف میکند غزل ،ضریح چشمهای تو

وچاره سازشد حرم دقیقه ای سکوت کن

قرار شد که فاصله مرا به شاعری برد

قبول کن که شاعرم دقیقه ای سکوت کن

و قاب میکنم شبی نگاه خیس کوچه را

که نیستی برابرم دقیقه ای سکوت کن

وجنس خرده شیشه راکه چشم من بلدنبود

ببین چگونه از برم دقیقه ای سکوت کن

و من که غرق میشدم دراعتماد شیشه ای

در آیینه شناورم دقیقه ای سکوت کن

قفس به اسم آسمان ، تمام حرفهای تو

وگیج شد کبوترم دقیقه ای سکوت کن



نوشته شده در شنبه 13 اسفند 1390 ساعت 01:42 ب.ظ توسط طاها مسعود نظرات |


    سكوت، حرف دلت نیست، خاطرت باشد

    چـرا ضـمـیـر تـو بـر عـكس ظاهرت باشد؟

    بـگـو بـگـو که بـدانـم چـه بـر تـو مى گذرد

    مخواه چشم مـن ایـن گونه ناظرت باشد

    خموش، هـرچه بمـانى لـبـت گمان نكنم

    بـه چـیـره دستى چشمـان ماهرت باشد

    چـگـونـه مـدّعـى مـرگ نـفـرتـى، وقـتـى

    گـواه مـن نـگـه حـىّ و حـاظـرت بـاشد؟!

    پـرنـده اى که به بـام تو انـس دارد و بـس

    روا مـــدار که مـــرغ مــهــاجــرت بـــاشــد

    تو کعبه اى، حجرالاسود است قلب تو، آه

    دگــر چــه جــاى تـمـنـّاى زائـرت بـاشـد؟!

    وفـا بـه عشق قدیمت دلـیـل شد که دلـم

    هـنوز هم که هـنوز است، شـاعـرت باشد


    «حمید رضا حامدی»



نوشته شده در یکشنبه 7 اسفند 1390 ساعت 09:58 ب.ظ توسط طاها مسعود نظرات |


خستگی   تنهایی   ...



من از هجوم وحشی دیوار خسته ام         از سرفه های چرکی سیگار خسته ام

دیگر دلم برای تو هم پر نمی زند              از آن نگاه رذل و طمع دار خسته ام

اشعار من محلل بحـــــران کوچه نیست     زین کرکسان ِ لاشه به منقار خسته ام

از بس چریده ام به ولع در کتاب ها           از دیدن حضور علفزار خسته ام

چیزی مرا به قسمت بودن نمی برد          از واژه دو وجهی تکرار خسته ام

از قصه های گرم و نفس های سرد شب   از درس و بحث خفته در اشعار خسته ام

هر گوشه از اتاق بهشتیست بی نظیر      از ازدحام آدم و آزار خسته ام

اینک زمان دفن زمین در هراس توست      از دست های بی حس و بیکار خسته ام

از راز دکمه های مسلط به عصر خون        از این همه شواهد و انکار خسته ام

قصد اقامتی ابدی دارد این غروب             از شهر بی طلوع تبهکار خسته ام

من در رکاب مرگ به آغاز می روم            از این چرندیات پرآزار خسته ام

من بی رمق ترین نفس این حوالی ام       از بودن مکرر بر دار خسته ام

من با عبور ثانیه ها خرد می شوم           از حمل این جنازه هوشیار خسته ام
نوشته شده در شنبه 29 بهمن 1390 ساعت 12:25 ق.ظ توسط طاها مسعود نظرات |

یه سلام

و یه تشکر از آقای صالح واعظی که به خلوت من سر زدن


خاتون


خسته ام حرف جدیدی که ندارم خاتون

تا که در شعر برایت بنگارم خاتون

خسته ام راه دراز است و ندارم انگار

چاره ای جز سفر از شهر و دیارم خاتون

آنقدر حال دل شعر خراب است که باز

از خودم منزجر - از تو گله دارم خاتون

بوی پائیز گرفته ست- و برفی سنگین

زده بر شاخه ی سرسبز بهارم خاتون

با نفس هات بدم در تن من ، نی بشوم

داغ سردی به دل شب بگذارم خاتون

جای این شعر که خواندیم تو تنها یکبار

یک گل سرخ بیاور به مزارم خاتون



امیر احسان دولت آبادی


نوشته شده در یکشنبه 16 بهمن 1390 ساعت 01:24 ب.ظ توسط طاها مسعود نظرات |


من می روم بدون تو تا دیار هیچ


با دست های خالی و با کوله بار هیچ


تا مقصد نهایی خود پیش می روم


آنجا که شعر می چکد از شاخسار هیچ


در آرزوی هیچ شدن می برم به سر


در حالتی که نیست
مرا اختیار هیچ


هیچ از چهار سو به من الهام می شود


گم گشته ام در این همه گرد و غبار هیچ


پر میکشم ازاین همه پُر این همه شلوغ


تا فرصت رهایی خود در انحصار هیچ


عمرم در انتظار تو ای هیچ، پوچ شد


آخر چه بود سهم من از انتظار؟ هیچ


بعد از من ای هماره غزل های جاودان


تدفین کنید شعر مرا در دیار هیچ

 

 

                                       (مریم جلائی)


نوشته شده در چهارشنبه 12 بهمن 1390 ساعت 02:46 ب.ظ توسط طاها مسعود نظرات |

درگیر جنگ تن به تن‌ام با تنی که نیست

دارم شکست می‌خورم از دشمنی که نیست

با سینه‌ای که محض دریدن سپر شدست

دل می‌دهم به خنجر اهریمنی که نیست

جا مانده نیمی از بدنم لابه‌لای مَرد

بر سینه‌های بی‌ضربان زنی که نیست

طعم بلوغ بوی تو را می‌چشم هنوز

از شهد و شبنم گل پیراهنی که نیست

من شکل سوّم تب تنهایی‌ام تو ام

تصویر کن خطوط مرا خواندنی که نیست

نقاش من مسیح مشوّش بِکِش مرا

                                              روحی نزول کرده درونی تنی که نیست

                                                                          امید رسولی

نوشته شده در یکشنبه 27 آذر 1390 ساعت 09:32 ب.ظ توسط طاها مسعود نظرات |

دل بسته ای دوباره به مردی که عاقل است

 

عقلی که بین عشق تو با مرد حایل است

 

در من حریق خواستنت شعله می کشد

 

این از گناه توست یا کار این دل است

 

از ابتدای قصه جدا بود راهمان

 

تو از تبار آتشی و جنس من گِل است

 

خو کن به برکه ات من و تو ما نمی شویم

 

مردن سزای ماهی دلتنگ ساحل است

 

رفتن خلاف وسوسه ی رود ساده نیست

 

دل کندن از نگاه تو این بار مشکل است

 

صالح واعظی


نوشته شده در چهارشنبه 9 آذر 1390 ساعت 11:56 ب.ظ توسط طاها مسعود نظرات |

اخرین مطالب
راه نیست
کمک می خواهم
زنده یاد حسین پناهی
چرا دروغ ؟
از دست می رود
مسکن درد من
بعد از سلام عرض شود خدمت شما
فروغ
دقیقه ای سکوت کن
سکوت، حرف دل نیست
خسته ام
خاتون
غزل هیچ
....
..

صفحات وبلاگ
تعداد کل صفحات :( 3 ) 1 2 3