هم نفس
دل به دریا میزنم در قیل و قال زندگی خسته از پژمردنم پشت خیال زندگی در اتاق فکر من آیینه تابوتم شده در نبردم در کما با احتمال زندگی کفشهایم رو به فردا پشت در کز کرده اند بنده ی دیروزم و حل سوال زندگی مثل یک گنجشک زخمی در هوای بی کسی بی رمق نوک میزنم بر سیب کال زندگی در همین بازی گل یا پوچ دل وا مانده ام کیش و ماتم میکند رندان فال زندگی عابری هم در گذر از کوچه ی ما هر زمان باخودش حرفی زند از ابتدای زندگی سلام انگار انقدر دیر اومدم که دیگه کسی نیست که جواب بده بیخیال سلام کودکان دیوانه ام خوانند و پیران ساحرم من تفرجگاه ارواح پریشان خاطرم خانه متروکم از اشباح سرگردان پر است آسمانی ناگریز از ابرهای عابرم چون صدف در سینه مروارید پنهان کرده ام دردل خود مومنم ،در چشم مردم کافرم گرچه یک لحظه ست از ظاهر به باطن رفتنم چند صد سال است راه از باطنم تا ظاهرم خلق می گویند: ابری تیره درپیرا هنی ست شاید ایشان راست می گویند، شاید شاعرم مرگ درمان من است از تلخ و شیرینش چه باک هرچه باشد ناگریزم هرچه باشد حاضرم فاضل نظری از زندگی از این همه تکرار خسته ام از های و هوی کوچه و بازار خسته ام دلگیرم از ستاره و آزرده ام ز ماه امشب دگر ز هرچه و هر کار خسته ام دلخسته سوی خانه، تن خسته می کشم آوخ کزین حصار دل آزار خسته ام بیزارم از خموشی تقویم روی میز وز دنگ دنگ ساعت دیوار خسته ام از او که گفت یار تو هستم ولی نبود از خود که بی شکیبم و بیمار خسته ام تنها و دل گرفته و بیزار و بی امید دهانت را می بویند مبادا گفته باشی دوستت دارم دلت را می پویند مبادا شعله ای در آن نهان باشد روزگار غریبی است نازنین و عشق را کنار تیرک راهوند تازیانه می زنند عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد روزگار غریبی است نازنین و در این بن بست کج و پیچ سرما آتش را به سوخت بار سرود و شعر فروزان می دارند به اندیشیدن خطر مکن روزگار غریبی است نازنین آنکه بر در می کوبد شباهنگام به کشتن چراغ آمده است نور را در پستوی خانه نهان باید کرد دهانت را می بویند مبادا گفته باشی دوستت دارم دلت را می پویند مبادا شعله ای در آن نهان باشد روزگار غریبی است نازنین نور را در پستوی خانه نهان باید کرد عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد آنک قصابانند بر گذرگاهان مستقر با کُنده و ساطوری خون آلود و تبسم را بر لبها جراحی می کنند و ترانه را بر دهان کباب قناری بر آتش سوسن و یاس شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد ابلیس پیروز مست سور عزای ما را بر سفره نشسته است خدای را در پستوی خانه نهان باید کرد خدای را در پستوی خانه نهان باید کرد احمد شاملو

از حال من نپرس که بسیار خسته ام
ببخشید اگه اینبار آپم اینجوریه
دیروز با تمام خستگی یو فکر به دانشگاه و مشکلات
زندگی و یه نواخت شدن عمرو هزارتا بد بختیه دیگه
داشتم با دوستام از کنار آزادی میگذشتم که یه دفه
انگار خدا زد پس کلمو با پوسخند بهم گفت (که این
چیزایی که تو داری بزرگترین ارزوی یک عدده ی
دیگس)
چیزی دیدیم که یکی از بچه ها بادیدنش گریه کرد
یه زن که اصلا شبیه گداها نبود با یه بچه تو بقلش
خیلی اروم و با شرمندگی از دوستم خواست که
ساعتی که تودستشه رو ازش بخره
با تمام وجودم اونجا خشک شدم اما اون لحظه انگار فقط میتونستم که
نگاه کنم
از این جور آدما زیادن اما انگار این یکی
یه فرشته ی عذاب بود واسه چنتا جوون
که تو فکرشون خیلی مشکل دارن میگن
کسی که میره بالا پایینو نگاه نمیکنه وقتی
نگاه میکنه که افتاده
انگا می خواست بگه قدر چیزایی رو که داری بدون قبل از روزی که
حسرتشو بخوری ...!
.
مرسی که هیچکس نظر نمیده
خلاصه دوباره داریم آپ میکنیم دیگه سر بزنین به ما
اگر زحمتی نبود یه نظرم بدین بد نی
مرســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی
بازم یه شعر از حسین منزوی
به دیدن آمده بودم دری گشوده نشد
صدای پای تو ز آنسوی در ، شنوده نشد
سرت به بازوی من تكیه ای نداد و سرم
دمی به بالش دامان تو غنوده نشد
لبم به وسوسه ی بوسه دزدی آمده بود
ولی جواهری از گنج تو ربوده نشد
نشد كه با تو برآرم دمی نفس به نفس
هوای خاطرم امروز مشكسوده نشد
به من كه عاشق تصویرهای باغ و گلم
نمای ناب تماشای تو نموده نشد
یكی دو فصل گذشت از درو ، ولی چه كنم
كه باز خوشه ی دلتنگیم دروده نشد
چه چیز تازه در این غربت است ؟ كی ؟ چه زمان
غروب جمعه ی من بی تو پوك و پوده نشد ؟
همین نه ددیدنت امروز - روزها طی گشت
كه هر چه خواستم از بوده و نبوده نشد
غم ندیدن تو شعر تازه ساخت . اگر
به شوق دیدن تو تازه ای سروده نشد
1.ببخشید که دیر به دیر میام
2.مرسی که هنوز هستید
منم برخلاف گذشته تا حدودی بهترم
دیگه سرگرم درس هامم (دیگه دیگه) خوب که نه ولی بدم نمیگزره
یلداتونم مبارک
یکی از دوستام ازم خواست که شعر خودمو بزارم تو آپ جدیدم
منم گفتم شعر بپرسم اگه جوابها موافق بود شعر خودمو بنویسم
مممممممممممممممممممممممممممنون
مممممممممممممممممممممممممرسی
شرمنده همگی دوستان
به خدا سرم به شدت شلوغ اصلا وقت ندارم
راستش نه وقت دارم نه حوصله
جاتون خالی کلی میخندم
(زندگی جاریست اونم چی به شدت)
اما همچی هنوز درهمه نه سر معلومه نه ته
مثل همیشه یه چیزی کمه
یه جای خالی یه سه نقطه ی
خیلی بزرگ نمی دونم اما ...
بی خیال به قول رفیقم خودتونو عشقه
ومن هنوز هستم
واسه آپم شعری بهتر از شعر حسین منزوی پیدا
نکردم
×××
دستی که به دست من بپیوندد نیست
صبحی که به روی ظلمتم خندد نیست
زنجیر فراوان فراوان اما
چیزی که مرا به زندگی بندد نیست
×××
.
سلام
ببخشید که نمی آیم بر سر قرارهایم ببخشید که ...
دچار بر خی مشکلات شدم که البته هنوز هم در هوای مه آلودش سر
در گمم
اما انگار زمینو زمان می خوان که من هی بخندم
همچین خوبو بد روزگار تو هم پیچیده معلوم نی چی درست چی غلط
نمی دونم خوبه یا بد اما هی میگزره میگزره میگزره .......
اما خنده ها که ترک نشده جاتون خالی این چند وقته کلی خندیدم کلی ...
فقط خواستم اعلام وجود کنم نه چیزی بیشتر
من هنوز هستم
میگن خدا همیشه با آدماست همه جا فقط چشم و گوشی میخواهد که ببینه و بشنوه اما ..........
مردی با خود زمزمه کرد: خدایا با من حرف بزن
یه سار شروع به خواندن کرد اما مرد نشنید
فریاد براورد خدایا با من حرف بزن......اذرخش در اسمان غرید اما مرد اعتنایی
نکرد
مرد به اطراف خود نگاه کرد و گفت:پس تو کجایی؟؟؟؟ بگذار تو را ببینم.......
ستاره ای درخشید اما مرد ندید
مرد فریاد کشید"خدایا یک معجزه به من نشان بده"......کودکی متولد شد و اما
مرد باز توجهی نکرد
مرد در نهایت یاس فریاد زد: خدایا خودت را به من نشان بده و بگذار تو را
ببینم.........از تو خواهش میکنم... پروانه ای روی دست مرد نشست و او
پروانه را پراند و به راهش ادامه داد...
ما خدا را گم میکنیم.........در حالی که او در کنار نفسهای ما جریان
دارد.........
خدا اغلب در شادیهای ما سهیم نیست......تا به حال چند بار خوشی هایت را
ارام و بی بهانه به او گفته ای؟؟
تا به حال به او گفته ای که چه قدر خوشبختی؟؟؟؟؟ که چه قدر همه چیز
خوب است؟؟؟؟ که چه خوب که او هست ؟؟؟
خدا همراه همیشگیه سختی ها و خستگی های ماست
زمانی که خسته و درمانده به طرفش میرویم ،خیال میکنیم تنها زمانی که به
خواسته ی خود برسیم او ما را دیده و حس کرده
اما .......... گاهی بی پاسخ گذاشتن برخی از خواسته های ما نشانگر لطف
بی اندازه ی او به ماست
تا خدا هست جایی برای نا امیدی نیست
منتظر نظرهای قشنگتون هستم
سلام به همگییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی
خوب خوب خوبید چند درصد خوبید . ها ...
بر طبق سوالات عزیزان خواهان دانستن رشته ی من هستن باید عرض کنم
که
م من مهندسی مکانیک درطراهی جامدات قبولیدم
مرسی ار شما عزیزان گرامی
فکر کنم دوباره دارم اخبار میگما
اما شیرینیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی که نمیشه
اینجا...
آدرس بدین برفستم براتون
فردا دوباره دارم میرم نمی دونم کی میام
از همه هم عزر میخوام ایشاا... دعا کنید زود برگردم
قربون همتون برممممممممممممممممممممممممممممممممم من
منم منی دونم چرا گیر دادم به داستان
اما خوشگله بخونیدش بد نی
بهای عشق چیست جز عشق؟
یک مسلمان سالخورده، بر روی یک مزرعه در کوهستان های " کنتاکی
شرقی" (یکی از ایالت های آمریکا) همراه با نوه جوانش زندگی می کرد.
پدربزرگ هر صبح زود بر روی میزآشپزخانه می نشست و قرآنش را می خواند.
نوه اش تمایل داشت عین پدربزرگش باشد و از هر راهی که می توانست
سعی می کرد از پدربزرگش تقلید کند.
یک روز آن نوه پرسید: پدربزرگ، من تلاش می کنم که مثل شما قرآن بخوانم
اما آن را نمی فهمم وآن چه را که من نمی فهمم، سریع فراموش می کنم و
در نتیجه آن کتاب را می بندم. چه کار باید انجام بدهم که آن قرآن را خوب
بخوانم؟
پدربزرگ به آرامی از گذاشتن زغال سنگ در کوره بخاری دست کشید و جواب
داد:
این سبد زغال سنگ را داخل رودخانه بگذار و برگشتنی برای من یک سبد آب
بیاور!
آن پسر انجام داد آن چنان که به او گفته شده بود، اما همه آب قبل از این که
او دوباره به خانه بیاورد به بیرون نشت می کرد.
پدربزرگ خندید و گفت:
تو مجبورهستی که اندکی، سریع تر زمان آینده را جابجا کنی و او را به عقب،
به طرف رودخانه فرستاد تا دوباره با آن سبد تقلا کند.
این دفعه آن پسر سریع تر دوید، اما آن سبد قبل از این که او به خانه برگرد
خالی می شد.
پسر جوان به پدربزرگش گفت که حمل کردن آب با سبد یک کار غیر ممکن
است، و به همین دلیل او رفت و به جای سبد یک سطل آورد.
پیرمرد گفت:
من سطل آب نمی خواهم، من یک سبد آب می خواهم.
تو به اندازه کافی تلاش نکردی. و سپس پیرمرد از در خارج شد تا تلاش دوباره
پسر را تماشا کند.
در این مرحله، پسر می دانست که این کار بی فایده است اما او می خواست
به پدربزرگش نشان دهد که هر چقدر هم سریع بدود، با این حال آب به بیرون
نشت می کرد قبل از این که او به خانه برگردد.
پسر دوباره آن سبد را داخل رودخانه کرد و سخت دوید، اما زمانی که رسید
نزد پدربزرگش، سبد دوباره خالی بود.
پسر گفت: دیدی پدربزرگ، این بی فایده است.
پیرمرد گفت: واقعا تو فکر می کنی که آن بی فایده است؟
نگاه کن به داخل سبد!
آن پسر به داخل سبد نگاه کرد و برای اولین بار متوجه شد که آن سبد تغییر
کرده بود.
آن سبد زغالی قدیمی کثیف، تغییر شکل یافته بود و اکنون داخل و بیرونش
تمیز بود.
آن است رویدادی که تو زمانی که قرآن می خوانی. شاید تو درک نکنی و یا به
خاطر نیاوری همه چیز را، اما درون و بیرون توتغییر خواهد کرد.
آن، کار خداست در زندگی ما!
یعنی هدایت!

چنطورین
می گم راستی عیدتون مبارک
ایشا ا... 100 تا عید دیگرو هم ببینید
هی عید بیاد هی عید بیاد هی عید بیاد هی عید بیاد
غم نبینید اشا ا...
ایشا ا... همیشه خوش باشید که نمی ارزه ناراحتی به هیچی
خنده .......
نمی دو نم امروز چرا مثل مجریه رادیو ها حرف میزنم
خوب مام هر روز یه جور مشکل داریم دیگه
فردا دارم میرم دانشگاه ثبت نام نمی دونید چقد منتظر این روز بودم
هیچوقت درس نمی خوندم اما همیشه دوست داشتم مهندس شم
(مثل اینکه دارم میشممممممممممممممممممممممممم)
منتظر آرزو هاتون باشید چون میگن یه روزی مییان سراقتون
واسه منم شروع بدی نی اخه من خیلی بلند پروازم
راستی دعا وخنده فراموش نشه هاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
نمی دونم چرا من داغ کردم هی تن نت نت آپ میکنم
فکر کنم مشکلی چیزی پیدا کردم
نمی دونم این شعر واسه کیه اما خوشگله
یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست
عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود
سجده ای زد بر لب درگاه او
پُر ز لیلا شد دل پر آه او
گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای
جام لیلا را به دستم داده ای
وندر این بازی شکستم داده ای
نیشتر عشقش به جانم می زنی
دردم از لیلاست آنم می زنی
خسته ام زین عشق،دل خونم نکن
من که مجنونم تو مجنونم نکن
مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو... من نیستم
گفت ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پنهان و پیدایت منم
سالها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی
عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یکجا باختم
کردمت آواره صحرا نشد
گفتم عا قل می شوی اما نشد
سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا بر نیامد از لبت
روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی
مطمئن بودم به من سر می زنی
در حریم خانه ام در می زنی
حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بی قرارت کرده بود
مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم
بی مقدمه یه آپ که تهش کلی فکر لازم داره
کلی فکر ...!
روزی روزگاری تاجر ثروتمندی بود که 4 زن داشت . زن چهارم را از همه بیشتر
دوست داشت و او را مدام با جواهرات گران قیمت و غذاهای خوشمزه
پذیرایی می کرد. بسیار مراقبش بود و تنها بهترین چیزها را به او می داد.
زن سومش را هم خیلی دوست داشت و به او افتخار میکرد . پیش
دوستهایش اورا برای جلوه گری می برد گرچه واهمه شدیدی داشت که روزی
او با مردی دیگر برود و تنهایش بگذارد
واقعیت این است که او زن دومش را هم بسیار دوست می داشت . او زنی
بسیار مهربان بود که دائما نگران و مراقب مرد بود . مرد در هر مشکلی به او
پناه می برد و او نیز به تاجر کمک می کرد تا گره کارش را بگشاید و از مخمصه
بیرون بیاید.
اما زن اول مرد ، زنی بسیار وفادار و توانا که در حقیقت عامل اصلی ثروتمند
شدن او و موفق بودنش در زندگی بود ، اصلا مورد توجه مرد نبود . با اینکه از
صمیم قلب عاشق شوهرش بود اما مرد تاجر به ندرت وجود او را در خانه ای
که تمام کارهایش با او بود حس می کرد و تقریبا هیچ توجهی به او نداشت.
روزی مرد احساس مریضی کرد و قبل از آنکه دیر شود فهمید که به زودی
خواهد مرد. به دارایی زیاد و زندگی مرفه خود اندیشید و با خود گفت :
" من اکنون 4 زن دارم ، اما اگر بمیرم دیگر هیچ کسی را نخواهم داشت ، چه
تنها و بیچاره خواهم شد !"
بنابرین تصمیم گرفت با زنانش حرف بزند و برای تنهاییش فکری بکند . اول از
همه سراغ زن چهارم رفت و گفت :
" من تورا از همه بیشتر دوست دارم و از همه بیشتر به تو توجه کرده ام و انواع
راحتی ها را برایت فراهم آورده ام ، حالا در برابر این همه محبت من آیا در
مرگ با من همراه می شوی تا تنها نمانم؟"
زن به سرعت گفت :" هرگز" همین یک کلمه و مرد را رها کرد.
ناچاربا قلبی که به شدت شکسته بود نزد زن سوم رفت و گفت :
" من در زندگی ترا بسیار دوست داشتم آیا در این سفر همراه من خواهی
آمد؟"
زن گفت :" البته که نه! زندگی در اینجا بسیار خوب است . تازه من بعد از تو
می خواهم دوباره ازدواج کنم و بیشتر خوش باشم " قلب مرد یخ کرد.
مرد تاجر به زن دوم رو آورد و گفت :
" تو همیشه به من کمک کرده ای . این بار هم به کمکت نیاز شدیدی دارم
شاید از همیشه بیشتر ، می توانی در مرگ همراه من باشی؟"
زن گفت :" این بار با دفعات دیگر فرق دارد . من نهایتا می توانم تا گورستان
همراه جسم بی جان تو بیایم اما در مرگ ،...متاسفم!" گویی صاعقه ای به
قلب مرد آتش زد.
در همین حین صدایی او را به خود آورد :
" من با تو می مانم ، هرجا که بروی" تاجر نگاهش کرد ، زن اول بود که پوست
و استخوان شده بود ، انگار سوء تغذیه بیمارش کرده باشد .غم سراسر
وجودش را تیره و ناخوش کرده بود و هیچ زیبایی و نشاطی برایش باقی
نمانده بود . تاجر سرش را به زیر انداخت و آرام گفت :" باید آن روزهایی که
می توانستم به تو توجه میکردم و مراقبت بودم ..."
در حقیقت همه ما چهار زن داریم !
الف : زن چهارم که بدن ماست . مهم نیست چقدر زمان و پول صرف زیبا کردن
او بکنی وقت مرگ ، اول از همه او ترا ترک می کند.
ب: زن سوم که دارایی های ماست . هرچقدر هم برایت عزیز باشند وقتی
بمیری به دست دیگران خواهد افتاد.
ج : زن دوم که خانواده و دوستان ما هستند . هر چقدر هم صمیمی و عزیز
باشند ، وقت مردن نهایتا تا سر مزارت کنارت خواهند ماند.
د: زن اول که روح ماست. غالبا به آن بی توجهیم و تمام وقت خود را صرف تن
و پول و دوست می کنیم . او ضامن توانمندی های ماست اما ما ضعیف و
درمانده رهایش کرده ایم تا روزی که قرار است همراه ما باشد اما دیگر هیچ
قدرت و توانی برایش باقی نمانده است.
یه خبر خوش دارم و کلی خبر بد
خبر خوش اینه که دانشگاه آزاد قبول شدم و کلی هم خوشحالم
حالا خبرای بد( ) پیش خودم بمونه بهتر
نمی خواهم خوشحالیم بهم بخوره
راستی چه خبر میخندین یا نه
خوش می گزره ما رو نمی بینین
قول دادم و پای قولمم هستم آپای همتونو می خونم
2تا شعر خوشگل هر چند غمگین
بر خاک نشست و غربت اندوزی کرد
بر دامن خویش ، زخم گل دوزی کرد
ایلام ، زن بلوطی قصه ی ما
یک روز به تنگ آمد و خودسوزی کرد
جلیل صفربیگی
در زد کسی انگار که مهمان داریم
در سفره گرسنگی فراوان داریم
امروز پدر ابر زیادی آورد
مانند همیشه شام باران داریم
جلیل صفربیگی
