هم نفس
خستگی تنهایی ... من از هجوم وحشی دیوار خسته ام از سرفه های چرکی سیگار خسته ام دیگر دلم برای تو هم پر نمی زند از آن نگاه رذل و طمع دار خسته ام اشعار من محلل بحـــــران کوچه نیست زین کرکسان ِ لاشه به منقار خسته ام از بس چریده ام به ولع در کتاب ها از دیدن حضور علفزار خسته ام چیزی مرا به قسمت بودن نمی برد از واژه دو وجهی تکرار خسته ام از قصه های گرم و نفس های سرد شب از درس و بحث خفته در اشعار خسته ام هر گوشه از اتاق بهشتیست بی نظیر از ازدحام آدم و آزار خسته ام اینک زمان دفن زمین در هراس توست از دست های بی حس و بیکار خسته ام از راز دکمه های مسلط به عصر خون از این همه شواهد و انکار خسته ام قصد اقامتی ابدی دارد این غروب از شهر بی طلوع تبهکار خسته ام من در رکاب مرگ به آغاز می روم از این چرندیات پرآزار خسته ام من بی رمق ترین نفس این حوالی ام از بودن مکرر بر دار خسته ام یه سلام و یه تشکر از آقای صالح واعظی که به خلوت من سر زدن خاتون خسته ام حرف جدیدی که ندارم خاتون تا که در شعر برایت بنگارم خاتون خسته ام راه دراز است و ندارم انگار چاره ای جز سفر از شهر و دیارم خاتون آنقدر حال دل شعر خراب است که باز از خودم منزجر - از تو گله دارم خاتون بوی پائیز گرفته ست- و برفی سنگین زده بر شاخه ی سرسبز بهارم خاتون با نفس هات بدم در تن من ، نی بشوم داغ سردی به دل شب بگذارم خاتون جای این شعر که خواندیم تو تنها یکبار یک گل سرخ بیاور به مزارم خاتون امیر احسان دولت آبادی من می روم بدون تو تا دیار هیچ (مریم جلائی)
با دست های خالی و با کوله بار هیچ
تا مقصد نهایی خود پیش می روم
آنجا که شعر می چکد از شاخسار هیچ
در آرزوی هیچ شدن می برم به سر
در حالتی که نیست مرا اختیار هیچ
هیچ از چهار سو به من الهام می شود
گم گشته ام در این همه گرد و غبار هیچ
پر میکشم ازاین همه پُر این همه شلوغ
تا فرصت رهایی خود در انحصار هیچ
عمرم در انتظار تو ای هیچ، پوچ شد
آخر چه بود سهم من از انتظار؟ هیچ
بعد از من ای هماره غزل های جاودان
تدفین کنید شعر مرا در دیار هیچ
