هم نفس
درگیر جنگ تن به تنام با تنی که نیست دارم شکست میخورم از دشمنی که نیست با سینهای که محض دریدن سپر شدست دل میدهم به خنجر اهریمنی که نیست جا مانده نیمی از بدنم لابهلای مَرد بر سینههای بیضربان زنی که نیست طعم بلوغ بوی تو را میچشم هنوز از شهد و شبنم گل پیراهنی که نیست من شکل سوّم تب تنهاییام تو ام تصویر کن خطوط مرا خواندنی که نیست نقاش من مسیح مشوّش بِکِش مرا دل بسته ای دوباره به مردی که عاقل است عقلی که بین عشق تو با مرد حایل است در من حریق خواستنت شعله می کشد این از گناه توست یا کار این دل است از ابتدای قصه جدا بود راهمان تو از تبار آتشی و جنس من گِل است خو کن به برکه ات من و تو ما نمی شویم مردن سزای ماهی دلتنگ ساحل است رفتن خلاف وسوسه ی رود ساده نیست دل کندن از نگاه تو این بار مشکل است صالح واعظی
امید رسولی
